مسیر شناخت خود › مرحله ۱: شروع › گام ٣
شخصیتشناسی علمی؛ تو واقعاً چه جور آدمی هستی، نه اینکه چه تیپی هستی؟
«من INTJ هستم.»
«من چون درونگرام، برای کار تیمی ساخته نشدم.»
«من آدم منظمی نیستم؛ ذاتمه!»
«من خیلی حساسم. کلاً شخصیتم همینه.»
این جملهها برات آشنا نیست؟
شاید خودت هم یکبار یک تست شخصیت زده باشی و بعد از دیدن نتیجه، حس کرده باشی بالاخره جواب یکی از سؤالهای مهم زندگیات را پیدا کردهای:
«آهان! پس من اینجوریام.»
راستش را بخواهی، این حس کاملاً قابل درکه.
همه ما دوست داریم خودمان را بهتر بفهمیم. دوست داریم بدانیم چرا در بعضی موقعیتها راحتیم و در بعضی موقعیتها نه. چرا بعضی کارها را با انرژی انجام میدهیم و بعضی کارها را مدام عقب میاندازیم. چرا با یک نفر خیلی راحتیم و با یک نفر دیگر دائماً اصطکاک داریم.
تستهای شخصیت میتوانند شروع خوبی برای این کنجکاوی باشند.
اما یک خطر کوچک وجود دارد.
ممکن است به جای اینکه تست را برای شناخت خودت استفاده کنی، خودت را با نتیجه تست تعریف کنی.
مثلاً تست به تو میگوید درونگرایی.
بعد کمکم میگویی:
«پس من نمیتونم آدم اجتماعیای باشم.»
یا نتیجه میگوید نظم پایینی داری و با خودت فکر میکنی:
«خب، من کلاً همینم. کاریش نمیشه کرد.»
اینجا یک اتفاق مهم افتاده.
تست قرار بود به تو یک نقشه بدهد، اما تبدیل شده به قفس.
در این مقاله میخواهیم جور دیگری به شخصیت نگاه کنیم.
نه به شکل یک برچسب.
نه به شکل چند حرف عجیب.
بلکه به شکل مجموعهای از ویژگیها و گرایشهایی که میتوانیم بهتر بشناسیم، از آنها استفاده کنیم و حتی بعضی از آنها را به مرور تغییر دهیم.
و اینجاست که مدل Big Five یا پنج عامل بزرگ شخصیت وارد ماجرا میشود؛ یکی از مهمترین چارچوبهای پژوهشی در روانشناسی شخصیت.
شخصیت واقعاً چیست؟
بذار از سادهترین تعریف شروع کنیم.
شخصیت یعنی الگوهای نسبتاً پایدار در شیوه فکر کردن، احساس کردن و رفتار کردن ما.
مثلاً:
یک نفر معمولاً قبل از شروع کار برنامهریزی میکند.
یک نفر بیشتر اهل بداهه و لحظهای عمل کردن است.
یک نفر از آشنا شدن با آدمهای جدید انرژی میگیرد.
یک نفر بعد از یک مهمانی شلوغ دلش میخواهد چند ساعت تنها باشد.
یک نفر خیلی راحت تجربههای تازه را امتحان میکند.
یک نفر ترجیح میدهد همان چیزی را که میشناسد ادامه دهد.
این الگوها بخشی از شخصیت ما هستند.
اما یک نکته مهم را نباید فراموش کنیم:
شخصیت تنها عامل رفتار ما نیست.
شرایط، تجربههای زندگی، محیط، فرهنگ، مهارتهایی که یاد گرفتهایم، فشار روانی، خواب، رابطهها و حتی موقعیت همان لحظه هم روی رفتارمان اثر میگذارند.
مثلاً ممکن است معمولاً آدم آرامی باشی، ولی بعد از یک روز فوقالعاده سخت، با کوچکترین حرفی عصبانی شوی.
یا معمولاً کمحرف باشی، ولی وقتی موضوع مورد علاقهات مطرح شود، نیم ساعت بدون توقف حرف بزنی!
پس وقتی درباره شخصیت حرف میزنیم، درباره «همیشه» صحبت نمیکنیم.
درباره الگوهای معمول صحبت میکنیم.
چرا تستهای شخصیتی اینقدر جذاباند؟
چون مغز ما عاشق جوابهای ساده است.
اینکه بتوانی بگویی:
«من فلان تیپم.»
خیلی راحتتر از این است که بگویی:
«در بعضی موقعیتها تمایل دارم اینطور رفتار کنم، ولی بسته به شرایط ممکن است رفتارم تغییر کند.»
جمله اول جذابتر است.
اما جمله دوم به واقعیت انسان نزدیکتر است.
مشکل جایی شروع میشود که برچسب را با هویت اشتباه بگیریم
فرض کن یک تست به تو میگوید:
«تو درونگرایی.»
تو هم از فردای آن روز:
دعوت دوستانت را رد میکنی.
در جلسه کاری حرف نمیزنی.
از ارائه دادن فرار میکنی.
با آدمهای جدید آشنا نمیشوی.
و هر وقت کسی میپرسد چرا، میگویی:
«خب من درونگرام دیگه!»
در این حالت، نتیجه تست دیگر کمکت نکرده.
حتی ممکن است تبدیل شده باشد به دلیلی برای اینکه بعضی مهارتها را تمرین نکنی.
یا مثلاً درباره نظم
فرض کن همیشه کارهایت را دقیقه نود انجام میدهی.
ممکن است به خودت بگویی:
«من آدم بینظمیام.»
اما شاید مسئله واقعی این باشد که:
نمیدانی چطور برنامهریزی کنی.
کارهایت بیش از حد بزرگاند.
در شروع کردن مشکل داری.
یا عادت کردهای تحت فشار بهتر کار کنی.
در نتیجه، جمله «من بینظمم» چیزی را حل نمیکند.
ولی جمله:
«من در شروع و پیگیری کارهای بلندمدت مشکل دارم»
قابل بررسی و قابل تغییر است.
این دقیقاً همان تفاوتی است که در نگاه علمی به شخصیت مهم میشود.
Big Five چیست؟
در روانشناسی شخصیت، پژوهشگران سالها تلاش کردهاند بفهمند مهمترین ابعاد کلی تفاوت میان آدمها چیست.
یکی از پایدارترین چارچوبهایی که از این پژوهشها بیرون آمده، مدل Big Five است.
این مدل شخصیت را در پنج حوزه بزرگ بررسی میکند:
باز بودن به تجربه
باوجدان بودن
برونگرایی
سازگاری
حساسیت هیجانی یا روانرنجوری
اگر این پنج کلمه را دقیق متوجه شوی، بخش بزرگی از مفهوم شخصیتشناسی علمی را فهمیدهای.
و نکته مهمتر:
این پنج مورد، تیپ نیستند.
یعنی قرار نیست بگویی:
«من فقط برونگرا هستم.»
بلکه ممکن است میزان برونگرایی تو در یک طیف مشخص باشد.
مثلاً نسبتاً پایین، متوسط یا بالا.
همین نگاه طیفی یکی از تفاوتهای مهم مدل Big Five با مدلهایی است که آدمها را به دستههای جدا تقسیم میکنند.
۱. باز بودن به تجربه؛ چقدر ذهنت دنبال چیزهای تازه میرود؟
فرض کن به یک نفر بگویی:
«بیا این آخر هفته یه جای جدید بریم که هیچوقت نرفتیم.»
ممکن است سریع بگوید:
«عالیه! بریم ببینیم چی میشه.»
شخص دیگری ممکن است جواب بدهد:
«نه بابا، همون جایی که همیشه میریم بهتره.»
باز بودن به تجربه فقط درباره سفر نیست.
میتواند خودش را در علاقه به یادگیری، ایدههای جدید، هنر، خلاقیت، کنجکاوی و تجربههای متفاوت نشان دهد.
مثلاً:
یکی ممکن است هر چند ماه یک مهارت تازه شروع کند.
یکی ترجیح دهد یک مهارت را سالها عمیقتر کند.
یکی عاشق فیلمهای عجیب و متفاوت باشد.
یکی همان ژانر همیشگی خودش را انتخاب کند.
هیچکدام لزوماً بهتر نیستند.
فقط سبک متفاوتی دارند.
مثال
فرض کن محل کارت یک نرمافزار جدید آورده.
یک همکار میگوید:
«بذار ببینم این چه چیزایی داره.»
یکی دیگر میگوید:
«همون قبلی خوب بود، چرا عوضش کردین؟»
هر دو واکنش انسانی هستند.
فقط میزان آمادگی برای تجربه چیزهای جدید متفاوت است.
۲. باوجدان بودن؛ چقدر کارها را منظم و پیگیر جلو میبری؟
اینجا «باوجدان» به معنای اخلاقی بودن نیست.
این بخش بیشتر به چیزهایی مثل نظم، مسئولیتپذیری، برنامهریزی، پیگیری و کنترل رفتار مربوط میشود.
مثلاً:
یک نفر شب قبل از سفر همهچیز را آماده کرده.
مدارک.
لباسها.
شارژر.
حتی برنامه مسیر!
یک نفر دیگر صبح سفر دنبال جوراب و کارت بانکی میگردد!
یا دو دانشآموز را تصور کن.
یکی از اول ترم جزوهاش مرتب است و تکالیف را همان روز انجام میدهد.
دیگری میگوید:
«هنوز وقت هست.»
و بعد شب امتحان تازه سراغ همهچیز میرود.
شناخت این ویژگی میتواند خیلی کاربردی باشد.
چون اگر بفهمی گرایش طبیعیات به نظم پایینتر است، میتوانی به جای سرزنش خودت، از سیستم کمک بگیری.
یادآور.
تقویم.
لیست کارها.
تقسیم پروژه به بخشهای کوچک.
گاهی خودشناسی یعنی بفهمی کجا باید به جای «اراده بیشتر»، محیط بهتر بسازی.
۳. برونگرایی؛ مهمانی را دوست داری یا بعدش به شارژر نیاز داری؟
برونگرایی یکی از آن چیزهایی است که بیشتر مردم دربارهاش شنیدهاند.
ولی یک سوءتفاهم رایج وجود دارد.
درونگرا بودن مساوی خجالتی بودن نیست.
همانطور که برونگرا بودن هم لزوماً به معنی اجتماعی و دوستداشتنی بودن نیست.
برونگرایی بیشتر با تمایل به تعامل اجتماعی، فعالیت، هیجان و ابرازگری ارتباط دارد.
مثلاً:
یک نفر در مهمانی تازه وارد میشود و پنج دقیقه بعد با همه صحبت میکند.
یک نفر دیگر وارد همان مهمانی میشود، یک گوشه مینشیند و بیشتر تماشا میکند.
یا در جلسه کاری:
یکی ایدههایش را همان لحظه با صدای بلند شکل میدهد.
دیگری ترجیح میدهد اول فکر کند و بعد صحبت کند.
یک نکته مهم
ممکن است یک فرد کمبرونگرا، سخنران بسیار خوبی باشد.
چطور؟
چون مهارت با گرایش شخصیتی یکی نیست.
ممکن است دوست نداشته باشی جلوی جمع حرف بزنی، ولی چون تمرین کردهای، این کار را خیلی خوب انجام بدهی.
۴. سازگاری؛ وقتی اختلاف پیش میآید، چطور با آدمها کنار میآیی؟
سازگاری به ویژگیهایی مثل همدلی، همکاری، اعتماد و ملاحظه دیگران مربوط است.
فرض کن دو نفر در یک خانواده بر سر موضوعی اختلاف دارند.
یکی میگوید:
«بیا اول ببینیم طرف مقابل چی میگه.»
یکی دیگر سریع میگوید:
«نه، این تصمیم اصلاً درست نیست.»
یا در محیط کار:
یک نفر میتواند به راحتی با آدمهای مختلف کنار بیاید.
یک نفر دیگر بیشتر روی نظر خودش میایستد.
این موضوع میتواند در رابطه عاطفی، دوستی، خانواده و کار تیمی خودش را نشان دهد.
اما یک دام دیگر
سازگاری بالا همیشه به معنی بهتر بودن نیست.
اگر آنقدر ملاحظه دیگران را بکنی که همیشه خواستههای خودت را کنار بگذاری، ممکن است بعدها خسته و ناراضی شوی.
از طرف دیگر، پایین بودن سازگاری هم لزوماً به معنی «آدم بد بودن» نیست.
گاهی باعث میشود راحتتر مخالفت کنی یا در مذاکره از منافع خودت دفاع کنی.
باز هم هدف، شناخت است؛ نه نمره دادن به خودت.
۵. ثبات هیجانی؛ در فشار و نگرانی، سیستم درونی تو چه واکنشی نشان میدهد؟
این قسمت را شاید از همه بیشتر در زندگی روزمره حس کرده باشی.
بعضی افراد وقتی مشکلی پیش میآید، نسبتاً سریع آرام میشوند.
بعضیها ذهنشان شروع میکند به ساختن دهها سناریو:
«نکنه خراب بشه؟»
«نکنه طرف ازم ناراحت شده؟»
«نکنه یه اتفاق بد بیفته؟»
این بُعد در مدل Big Five با چیزی به نام روانرنجوری شناخته میشود؛ یعنی گرایش بیشتر یا کمتر به تجربه هیجانهای منفی و حساسیت به فشار.
برای سادهتر شدن، میتوانیم آن را از زاویه مقابلش، یعنی ثبات هیجانی هم ببینیم.
یک مثال ساده
فرض کن مدیرت میگوید:
«فردا بیا باهات صحبت دارم.»
دو نفر این پیام را میبینند.
یکی میگوید:
«باشه، فردا میفهمم چی شده.»
دیگری تا شب با خودش میگوید:
«چی شده؟ اشتباه کردم؟ مشکلی پیش اومده؟ نکنه اخراجم کنه؟»
این تفاوت میتواند بخشی از تفاوتهای شخصیتی باشد.
اما باز هم شخصیت حکم قطعی نیست.
مهارتهای تنظیم هیجان، تجربه و شرایط زندگی میتوانند روی نحوه واکنش ما اثر بگذارند.
چرا شناخت علمی شخصیت میتواند واقعاً به دردت بخورد؟
قرار نیست فردا بر اساس نتیجه تستت شغلت را عوض کنی!
کار اصلی شخصیتشناسی چیز دیگری است:
کمک میکند الگوهای خودت را بهتر ببینی.
در انتخاب محیط کاری
ممکن است دو نفر هر دو مهندس یا برنامهنویس باشند.
ولی یکی از تعامل دائمی با آدمها انرژی بگیرد و دیگری تمرکز عمیق و کار مستقل را ترجیح دهد.
پس مسئله فقط این نیست که:
«چه شغلی برای من خوب است؟»
گاهی سؤال بهتر این است:
«در چه محیط کاری احتمالاً بهتر میتوانم کار کنم؟»
در رابطه عاطفی
فرض کن یکی از زوجین خیلی اهل مهمانی و رفتوآمد است.
دیگری بعد از چند ساعت مهمانی کاملاً خسته میشود.
اگر این تفاوت را نشناسند، ممکن است یکی بگوید:
«تو سردی.»
و دیگری:
«تو منو خسته میکنی.»
در حالی که ممکن است بخشی از مسئله فقط تفاوت شخصیتی باشد.
در تصمیمگیری
یک نفر قبل از هر تصمیم ده بار بررسی میکند.
یکی دیگر خیلی سریع تصمیم میگیرد.
شناخت این الگوها میتواند کمک کند بفهمی:
«من معمولاً کجا عجله میکنم؟»
«کجا بیش از حد فکر میکنم؟»
و همین سؤالها گاهی از خود نتیجه تست ارزشمندترند.
تمرین اول: یک تست Big Five واقعی و رایگان انجام بده
حالا وقت عمل است.
برای اینکه یک تصویر اولیه از پنج ویژگی اصلی خودت داشته باشی، میتوانی از آزمون فارسی BigFive-test.com استفاده کنی.
این سایت یک آزمون رایگان و متنباز Big Five ارائه میدهد. نسخهای که در سایت فارسی در دسترس است ۱۲۰ سؤال دارد و حدود ۱۰ دقیقه زمان میبرد. نیازی به ثبتنام ندارد و پروژه تحت مجوز MIT منتشر شده است.
آزمون را از اینجا انجام بده:
انجام آزمون رایگان Big Five به زبان فارسی
چطور جواب بدهی؟
۱. قبل از شروع، تصمیم بگیر قرار نیست جواب «خوب» بدهی.
فقط جواب واقعیتر را بده.
۲. به این فکر کن که «معمولاً چطور هستم»، نه اینکه هفته گذشته چه اتفاقی افتاد.
۳. بعد از پایان آزمون، نتیجه پنج حوزه را یادداشت کن.
۴. برای هرکدام از پنج ویژگی، یک مثال واقعی از زندگی خودت پیدا کن.
مثلاً:
«وجدانمندی من بالاست؛ معمولاً کارهای سفر را از چند روز قبل آماده میکنم.»
یا:
«برونگرایی من پایینتر است؛ بعد از مهمانیهای طولانی نیاز دارم تنها باشم.»
۵. در آخر از خودت بپرس:
«کدام نتیجه بیشتر من را غافلگیر کرد؟»
همان قسمت ممکن است ارزش بررسی بیشتری داشته باشد.
فقط یک قانون
هیچ نتیجهای را به هویت دائمی خودت تبدیل نکن.
تو یک نمره نیستی.
نتیجه تست فقط یک عکس از بعضی ویژگیهای تو در یک مقطع است.
تمرین دوم: هفت روز خودت را بدون هیچ تستی مشاهده کن
این تمرین را خیلی جدی بگیر.
چون ممکن است بعد از مدتی بفهمی چیزی که درباره خودت فکر میکردی، با رفتار واقعیات کاملاً یکسان نیست.
برای هفت روز، هر شب پنج دقیقه وقت بگذار.
و این پنج سؤال را جواب بده:
امروز چه چیزی بیشترین انرژی را به من داد؟
چه چیزی خیلی خستهام کرد؟
کجا برنامهریزی کردم و انجامش دادم؟
کجا کاری را عقب انداختم؟
کجا از تعامل با آدمها انرژی گرفتم یا از آن خسته شدم؟
مثلاً:
شنبه:
«یک ساعت صحبت با دوستم خیلی حالم را خوب کرد.»
یکشنبه:
«جلسه سهساعته با افراد جدید خیلی خستهام کرد.»
دوشنبه:
«برای پروژهای که خودم دوست داشتم، دو ساعت کامل تمرکز کردم.»
چهارشنبه:
«باز هم کارهای اداری را تا دقیقه آخر عقب انداختم.»
بعد از هفت روز نوشتههایت را بخوان.
به دنبال یک رفتار منفرد نباش.
دنبال الگوی تکرارشونده بگرد.
این تمرین یک مزیت مهم دارد:
هیچ تستی در آن به تو نمیگوید چه کسی هستی.
خودت داری زندگی واقعیات را مشاهده میکنی.
تمرین سوم: «اما من همیشه اینطوری نیستم!»
این تمرین برای شکستن برچسبهایی است که سالها به خودمان زدهایم.
یکی از این جملهها را انتخاب کن:
«من آدم بینظمی هستم.»
«من آدم خجالتی هستم.»
«من زود عصبانی میشوم.»
«من اصلاً آدم ریسکی نیستم.»
«من نمیتوانم جلوی جمع حرف بزنم.»
حالا یک کاغذ بردار.
سه موقعیت بنویس که در آن برخلاف این تصویر رفتار کردهای.
مثلاً فکر میکنی آدم بینظمی هستی.
ولی شاید سه موقعیت پیدا کنی که برای یک سفر، پروژه یا امتحان، خیلی منظم عمل کردهای.
حالا یک سؤال مهمتر:
«چه چیزی در آن موقعیت متفاوت بود؟»
شاید موضوع برایت جذاب بود.
شاید زمان کافی داشتی.
شاید کسی کنارت بود.
شاید یک هدف مشخص داشتی.
شاید فشار باعث شد متمرکز شوی.
اینجاست که یک چیز مهم کشف میکنی:
ممکن است رفتار تو وابسته به موقعیت باشد، نه اینکه همیشه یک شکل ثابت داشته باشی.
شخصیتت را بشناس، ولی زندانیاش نشو
این شاید مهمترین پیام کل مقاله باشد.
بعد از اینکه نتیجه تست را گرفتی، وسوسه نشو که از آن برای توضیح دادن تکتک رفتارهایت استفاده کنی.
نگو:
«من آدم منظمی نیستم.»
بگو:
«وجدانمندی من نسبتاً پایین است و در برنامهریزی مشکل دارم.»
نگو:
«من آدم اجتماعی نیستم.»
بگو:
«در جمعهای ناآشنا معمولاً انرژی کمتری دارم.»
نگو:
«من خیلی حساسم و همینم که هست.»
بگو:
«من نسبت به فشار و هیجان حساسترم و میتوانم یاد بگیرم بهتر مدیریتش کنم.»
فرق این دو نوع حرف زدن خیلی بیشتر از چیزی است که به نظر میرسد.
اولی هویت میسازد.
دومی اطلاعات میدهد.
و اطلاعات قابل استفاده است.
آیا شخصیت میتواند تغییر کند؟
بله؛ اما تدریجی.
پژوهشهای طولی شخصیت نشان دادهاند که شخصیت در طول زمان هم پایداری قابلتوجهی دارد و هم تغییر میکند. یعنی ما کاملاً هر روز یک آدم جدید نیستیم، اما از طرف دیگر شخصیت هم یک قالب سنگی و غیرقابلتغییر نیست. پژوهشها همچنین شواهدی از تغییر برخی صفات در طول زندگی و حتی در ارتباط با مداخلات هدفمند پیدا کردهاند.
پس اگر امروز خیلی نامنظمی، معنایش این نیست که تا آخر عمر باید همینطور بمانی.
اگر امروز در جمعها راحت نیستی، قرار نیست برای همیشه همینطور باشد.
اگر سریع نگران میشوی، میتوانی مهارتهایی یاد بگیری که نحوه پاسخ دادنت به فشار را بهتر کنند.
اما یک نکته مهم:
رشد یعنی خودت را وادار نکنی تبدیل به یک آدم کاملاً متفاوت شوی.
قرار نیست اگر آرام و کمحرفی، ناگهان تبدیل به پرحرفترین آدم یک جمع شوی.
قرار نیست اگر عاشق نظم هستی، از فردا بیبرنامه زندگی کنی.
قرار نیست شخصیتت را عوض کنی تا ارزشمندتر شوی.
هدف این است که خودت را بهتر بشناسی و دامنه انتخابهایت را بیشتر کنی.
شخصیت یک طیف است، نه یک جعبه
شاید بهترین تصویر برای شخصیت همین باشد:
یک صفحه با چندین خطکش.
در هر خطکش، جای تو ممکن است متفاوت باشد.
در یک ویژگی بالا.
در یکی متوسط.
در یکی پایین.
و همین ترکیب است که بخشی از تفاوت تو با دیگران را میسازد.
ممکن است:
نسبتاً درونگرا باشی،
خیلی باوجدان باشی،
کنجکاوی بالایی داشته باشی،
در روابط بسیار سازگار باشی،
ولی در برابر فشار، حساستر عمل کنی.
این ترکیب، «تیپ» تو نیست.
این فقط بخشی از نقشه شخصیت تو است.
و تازه همه شخصیتت هم نیست.
تجربههایت، ارزشهایت، باورهایت، مهارتهایت، محیط زندگیات و انتخابهایت هم بخشی از داستاناند.
پس از نتیجه تست دقیقاً چه کار کنیم؟
به جای اینکه نتیجه را ذخیره کنی و دیگر سراغش نروی، سه سؤال از خودت بپرس:
این ویژگی کجا به من کمک میکند؟
مثلاً برونگرایی بالا میتواند در شبکهسازی و ارتباط گرفتن کمک کند.
کجا برایم دردسر درست میکند؟
مثلاً همان میل زیاد به تعامل ممکن است باعث شود تمرکزت را راحت از دست بدهی.
چطور میتوانم بهتر از آن استفاده کنم؟
مثلاً زمانهای مشخصی برای ارتباط با دیگران داشته باشی و زمانهایی را هم برای تمرکز عمیق حفظ کنی.
اینجا دیگر شخصیتشناسی از یک تست سرگرمکننده تبدیل میشود به ابزار تصمیمگیری و رشد.
جمعبندی؛ خودت را در یک کلمه خلاصه نکن
اگر قرار باشد از این مقاله فقط یک چیز یادت بماند، امیدوارم این باشد:
تو یک تیپ شخصیتی نیستی.
نه یک چهارحرف.
نه یک نتیجه تست.
نه یک جمله مثل «من اینطوریام.»
تو مجموعهای از گرایشهایی هستی که در موقعیتهای مختلف خودشان را به شکلهای مختلف نشان میدهند.
مدل Big Five کمک میکند این گرایشها را دقیقتر ببینی.
کمک میکند بفهمی چقدر اهل تجربهای.
چقدر منظم و پیگیری.
چقدر از تعامل اجتماعی انرژی میگیری.
چطور با آدمها کنار میآیی.
و وقتی فشار بالا میرود، سیستم هیجانیات چه واکنشی نشان میدهد.
اما مهمتر از همه، این مدل یک پیام آزادیبخش دارد:
ویژگی داشتن با محکوم بودن فرق دارد.
اینکه الان در یک ویژگی نمره پایینی داری، به این معنی نیست که نمیتوانی رفتار متفاوتی یاد بگیری.
اینکه گرایش خاصی داری، به این معنی نیست که همیشه باید طبق آن عمل کنی.
شخصیت را بشناس.
از نقاط قوتش استفاده کن.
محدودیتهایش را بفهم.
و هرجا لازم بود، مهارت جدید بساز.
خودشناسی یعنی کمکم به جایی برسی که به جای گفتن:
«من همینم.»
بتوانی بگویی:
«این الگوی منه؛ حالا ببینم چطور میخوام باهاش زندگی کنم.»
و این، به نظرم، خیلی ارزشمندتر از پیدا کردن یک تیپ چهارحرفی است.
این مقاله، گام سوم از مرحله اول مسیر «شناخت خود» یعنی «آینهی درون: شخصیت و ارزشها» بود.
حالا که با شخصیتشناسی علمی آشنا شدی، وقتش رسیده به سراغ گام بعدی برویم:
گام چهارم: نقاط قوت پنهان؛ کشف استعدادهای طبیعیات
در گام بعدی با هم کشف میکنیم که نقاط قوت واقعیات کجا پنهان شدهاند و چطور میتوانی آنها را پیدا کنی و به کار بگیری.
تا گام بعد… مراقب خودت باش.
تستت را انجام بده، اما مهمتر از آن، یک هفته خودت را تماشا کن؛ شخصیت واقعیات در زندگی روزمره خودش را نشان میدهد.